تبليغاتX
Lost in gnostic avenues


























Lost in gnostic avenues

پس كجاست؟!

چند بار

خرت و پرت هاي كيف بادكرده را

زير و رو كنم :

پوشه ي مدارك اداري و گزارش اضافه كار و كسر كار

كارت هاي اعتبار

كارت هاي دعوت عروسي و عزا

قبض هاي آب و برق و غيره و كذا

برگه ي حقوق و بيمه و جريمه و مساعده

رونوشت بخش هاي طبق قاعده

نامه هاي رسمي و تعاوني

نامه هاي مخفي و محرمانه ي معرفي

برگه ي رسيد قسط هاي وام

قسط هاي تا هميشه ناتمام ...

پس كجاست؟!

چند بار

جيب هاي پاره پوره را

پشت و رو كنم :

چند تا بليط تا شده

چند اسكناس كهنه و مچاله

چند سكه ي سياه ...

صورت خريد خوار و بار

صورت خريد جنس هاي خانگي

پس كجاست ؟ كو ؟

"يادداشت هاي درد جاودانگي" ؟!!

 

                                                        قيصر امين پور

 

 این پست ثابت است

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 11:19 توسط Baran|

 

کاش می شد کوچه ای باشم که شب ها در سکوت

با قدم هایت دچار اضطرابش می کنی...


حریص به عشق شد و عشق به او رو کرد و چون از او دور شد تحمل نکرد.

دریایی دید و گمان کرد رودی است و چون در توان اون نبود،غرق شد ... !

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 18:44 توسط Baran|

 

چند روزیه که دلم میخواد فقط بنویسم.

هیچ وقت یه دفتر مرتب واسه نوشته هام نداشتم...این روزا هم هرچی می نویسم آخر دفتر زبان فارسی مدرسه مه ! به بعضی دفترا حس خاصی دارم. وقتی نگاشون می کنم صفحات سفیدشون فریادم می زنن ...

اما گاهی میشه که نوشتن هم آرومم نمی کنه.

اون وقته که احساس می کنم از زندگی بریدم و دیگه هیچی برام مهم نیست.

نمی دونم اگه چند وقت دیگه برگردم به این روزام نگاه کنم حسرت می خورم یا نه ... نمی دونم

هر روز امتحان دارم و دریغ از یک کلمه خوندن!

تازه کلاس زبان هم ثبت نام کردم!

یه کتاب غیر درسی رو هر روز میذارم تو کیفم می برم مدرسه بدون این که یه خط مطالعه کنم برش می گردونم.

دیگه دارم کلافه میشم.

پریروز دبیر فلسفه مون داشت از تمثیل غار افلاطون می گفت و از این که افلاطون دست انسانو می گیره و از غار بیرونش میاره و خلاصه ازین حرفا ... واقعا حرفاش برام خنده دار بود! همین حرفا رو بارها و بارها تو کتابای مختلف خونده بودم و با تمام وجود حسشون کرده بودم و اصلا برام عجیب و غریب نبودن. اما الآن وقتی بهش فکر می کنم به نظرم مضحک میاد. فکر می کنم این حرف ها و فکرها کجا ، زندگی واقعی کجا ... !

اما این چند خط ابتدای کتاب "دنیای سوفی"  گوشه ی ذهنم وزوز می کنه :

" فقط فیلسوفان اند که تن به این راه پرمخاطره می دهند و دورترین زوایای زبان و هستی را می کاوند. بعضی البته فرو می افتند،اما دیگران دو دستی صخره ها را می چسبند و به سوی کسانی که گرم و نرم در ژرف جا خوش کرده اند و مدام تنور شکم می تابند، فریاد می زنند:

خانم ها ! آقایان! ما در وسط زمین و هوا معلق ایم !

ولی کسی این پایین به آن ها اعتنا نمی کند و در بین خود می گویند:چه مردمان مزاحمی! و به صحبت های همیشگ خود ادامه می دهند :

سهام شما امروز چقدر بالا رفت؟ گوجه فرنگی کیلویی چند است؟ شنیده اید پرنسس دیانا دوباره آبستن است؟ ... "

هه! من هم انگار شدم یکی مث همون آدما و فکرها و دغدغه های فلسفی م انگار مزاحممن.

نمی دونم مثلا اگه فلسفه نخونم پس چی کار کنم؟!

به هیچ چیز دیگه علاقه ندارم. یعنی دارما ، مثلا مترجمی زبان،ادبیات،روان شناسی تا حدودی ، اما خب... اون قدرا علاقه ندارم که به عنوان رشته دانشگاهی بخوام انتخابشون کنم و باهاشون سر و کله بزنم.

می دونم اگه فلسفه رو انتخاب کنم زندگیمو به هم می ریزه،آرامشمو ازم می گیره ...

اما خب ...

دوست دارد یار این آشفتگی        کوشش بیهوده به از خفتگی

 

زندگی همش ریسک و حسرته. باید خطر کرد.

شاید بهتر باشه به همون فلسفه م بپردازم.

نمی دونم چرا این حرفا رو دارم این جا می زنم...!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 17:59 توسط Baran|

 

تنهای تنها

دخترک نشسته بود و به صدای گذر ثانیه ها که با تیک تاک ساعت فریاد می زدند،گوش می داد

دخترک تنها بود

تنهای تنها

همه کنارش بودند؛اما هیچ کس را نداشت

همه غم خوارش بودند؛اما دخترک هنوز غم داشت

هیچ دستی شایسته ی چیدن غم هایش نبود

غم هایش از جنس عشق بودند؛ دخترک عاشق بود

معشوقی می بایست تا دست های روشنش را دراز کند و دستان لرزان دخترک را بگیرد

دخترک دلی داشت

دلی که با همه ی دل ها فرق داشت

دلی که ناگاه لرزیده بود ؛ آن قدر لرزیده بود که ستون های وجود دخترک را ویران کرده بود

دخترک خراب شده بود

ویران شده بود

دستی می بایست تا دخترک را بسازد

دست های آماده به خدمت زیاد بودند

اما مسئله دست نبود

دل دخترک تنها گرمای یک دست را می شناخت

همان دستی که دلش را تکان داده بود

همانی که اهلی اش کرده بود

دخترک مست شده بود

دیگر هیچ چیز نمی فهمید

اشک هایی داشت که در صندوقچه ی دلش رسوب شده بودند

دیگر داشت خفه میشد

دلش از تمام دنیا ، تنها یک کوه و یک آسمان می خواست

دوست داشت روی یک کوه بلند بایستد

سرش را رو به آسمان بلند کند و فریاد بزند

:هیچکس هم نباشد که بپرسد

 دخترک! چیزی شده؟...دخترک! چرا ناراحتی؟....دخترک! مگر نمی دانی در سرزمین ما آوای بلند دختران حرام است؟ دخترک! کودک شده ای؟ ....دخترک! تمامش کن

"دخترک! .....دخترک!.....دخترک

هیچ کس را نمی خواست ، هیچ کس را

...اما

اما چرا ! دلش تنها یک آغوش آشنا را می خواست.شانه هایی محکم. دلش یک نفر را می خواست

همان یک نفری که آرزو داشت سرش را روی سینه اش بگذارد و زیباترین موسیقی جهان - تپش های قلب او - را بشنود

دلش دست های آن یک نفر را می خواست که موهایش را نوازش کند

دلش صدای آن یک نفر را می خواست که با نوای مست کننده ی خود ، به خوابش ببرد

و دخترک بخوابد

:و پیش از آن که چشمان مستش به استقبال رویا بروند ، بگوید

اگر کاشف معدن صبح آمد،صدا کن مرا"

"و من ، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

***

دخترک هنوز تنهاست

خسته است

هنوز دارد به صدای گذر ثانیه ها که با تیک تاک ساعت فریاد می زنند، گوش می کند

و تنهای تنها

 با صدایی که محزون تر از قلب ویرانش زمزمه می کند

صدا کن مرا"

"صدای تو خوب است

 

بیا تا برایت بگویم، چه اندازه تنهایی من بزرگ است+

من بی تو از خود نشانی نبینم ، تنهاتر از هرچه تنها ، هم داستانی نبینم++

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 17:29 توسط Baran|

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

:

حول حالنا الی احسن الحال

حول حالنا الی احسن الحال

حول حالنا الی احسن الحال

حول حالنا الی احسن الحال

...

 

 

 + خدایا ! امسال بیشتر از همه ی سال های عمرم به اجابت این دعا نیاز دارم ...

++ خدایا ! بارانکتو دریاب ...

+++ عید همگی مبارک ... !


برچسب‌ها: کمـــــــــــــک, خدا, من, سال جدید
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 20:43 توسط Baran|

مسئله خیلی پیچیده تر از این حرف هاست

!مسئله تویی

!تویی که بزرگ ترین رازی

!تویی که پشت پرده ای اما همه جا هستی

!تویی که آن بالا نشسته ای و آدمک هایت را تماشا می کنی

...تویی که

کاش مثل بعضی معلم ها که آخر امتحان می گویند "نمره اش محاسبه نمی شود" , ما را قضاوت نکنی

کاش همه چیز خواب باشد

...رویا باشد


+گاهی از اعماق قلبت احساس تنهایی می کنی که با هیچ چیزی قابل رفع نیست؛ از حضور مطلق خدا می ترسی ... می ترسی ... می ترسی ...!


برچسب‌ها: ترس, تنهایی, خدا, عدم, هفتت
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 16:8 توسط Baran|

 گفتند یافت می نشود ، جسته ایم ما

                                                  گفت آن که یافت می نشود ، آنم آرزوست ...


+ دنیا رو بی تو نمیخوام یه لحظه

دنیا بی چشمات یه دروغ محضه

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 17:36 توسط Baran|

سلام.

مطلبی که در ادامه می خونید،بحثی بوده بین من و یک استاد فلسفه اسلامی.

این بحث چندین روز پیش انجام شد و در قالب اس ام اس یود.

ازتون میخوام که دیدگاه های منو نقد کنید.

 

من : سلام استاد.خسته نباشید.نظرتون در مورد بُعد علمی دکتر سروش چیه؟

استاد: علیکم السلام.شب حضرت عالی بخیر.ایشان پرمطالعه هستند ولی علمشون عاقبت به خیرشون نکرد. مثلا :

۱. قرآن رو وحی خدا نمی دونند.پیامبر رو نابغه ای می دونند که قرآن، زاده ی نبوغ اوست.

۲. ختم رسالت پیامبراعظم- صلوات الله علیه و آله- رو با نظریات پلورالیسم ( تکثرگرایی) خود نفی کردند و افکاری از این دست.

الآن هم که نظریه پرداز اتاق فکر جنبش سبز هستند در انگلیس.

من‌: استاد!

شما گفتید علمش عاقبت به خیرش نکرد. هنوز که عاقبتش مشخص نشده. ضمناً به نظر من ما آدما در جایگاهی نیستیم که راجع به عاقبت کسی قضاوت کنیم.

استاد: سلام علیکم. صبح شما به خیر. منظور اینه که گفته های ایشون باعث ارتدادش شد و خیلی ها رو هم به انحراف فکری و نتیجتاً به انحراف سیاسی و اخلاقی کشوند. الآن هم ضد اسلام و به نفع دشمنان اسلام داره عمل می کنه. مجازات "مفسد فی الارض" چیزی جز اعدام نیست.

شما به این چی میگید؟؟؟

من : نامه ی سرگشاده ی ایشون به رهبری که اول دی ماه نوشته شده رو خوندین؟

استاد : خیر!

من : من از دوستی این نامه به دستم رسید که گفت داشتنش جرم محسوب میشه. چرا نباید اندکی،فقط اندکی تحمل نقد رهبری وجود داشته باشه؟؟؟

استاد: سلام علیکم.

انصاف بدید. اغتشاش سال ۸۸ که جوانان مردم وسط خیابون کشته شدند؛زنان و دختران پاک و بی گناه هتک حرمت شدند؛به ۴۰ میلیون رای تهمت تقلب زدنئ و همش هم با برنامه ریزی دکتر سروشه،اندکه؟! انتشار افکار مفسدان فی الارض ، چرا نباید جرم باشه؟‍ آیا چیزی جز توهین به مقدسات توشه؟ هرچند هم پر از اصطلاحات علمی باشه؛خب، یک توهین بزرگ علمی است. چه فرقی می کنه؟

من: سلام.ببخشید استاد!

طبق چه شرایط و ویژگی هایی یه نفر مفسد فی الارض شناخته میشه و به اعدام محکوم میشه؟

استاد: سلام علیکم. صبح شما به خیر.

کسی که انکار وحی خدا کنه و قرآن رو نازل شده از خدا ندونه و بگه که پیامبر خدا از دیدار زنان سیاه چشم حجاز لذت می برد و خاتمیت پیامبر خدا رو زیر سوال ببره ، اصطلاحاً ارتداد خودش رو ثابت کرده و علاوه بر این ، این افکار ملحدانه رو هم تبلیغ کنه؛یعنی اشاعه ی الحاد در بین جامعه ی مسلمان ، میشه افساد فی الارض.

من: جامعه ای که ظرفیت های دینیش با چند تا مقاله و کتاب زیر سوال بره و بشه خیلی راحت افرادشو منحرف کرد،همون بهتر که به انحراف کشیده بشه.

به جای محکوم کردن اندیشمندانی مثل دکتر سروش، بهتره فضای نقدو گسترش بدید و ارزش هاتونو طوری برای جوونا درونی کنید که با هر بادی به هر سمتی کشیده نشن.

استاد: از طرز نگرشتون متاسفم. اون چه عرض کردم،حکم شرعی بود. با این قضاوت های روشن فکر مآبانه نمیشه از یک فردی که ارتدادش محرز شده دفاع کرد. مثل این می مونه که بگیم: از این به بعد، مردم برهنه از خونه بیرون بیان.مردم باید اون قدر ظرفیت داشته باشن که گناه نکنند.

شما با این گونه رفتارهای هنجارشکن موافقید؟!!!

من: من قصد ندارم از ایشون دفاع کنم. من دارم طرز کنترل ارزش های جامعه رو نقد می کنم. به نظر من این توهین به شعور مردمه. مثلا همین که سایت هایی مثل فیسبوک رو فیلتر می کنن. این نشون میده چقد جامعه در درونی کردن ارزش ها ضعیفه و از راه زور وارد میشه. همین میشه که افراد حریص تر میشن.

استاد: این طرز برخورد ایران، به مراتب از طرز برخورد دولت های غربی با مردمشون آزادمنشانه تره. تمام دولت ها از مردمشون در برابر با دشمنانشون عکس العمل نشون میدن.

جامعه بی نظارت، یعنی هرج و مرج.

به پیام قبلی بنده و معضلات ناشی از فرهنگ لیبرالیسم و رهاگذاری مطلق بیشتر فکر کنید.

من : بدترین کار مقایسه عملکرد ضعیف خود با ضعیف تر از خوده.( هرچند که من موافق نیستم اونا از ما ضعیف تر عمل می کنن‌)

چشم فکر می کنم.

ممنون.


این جا بود که گفتگوی من و استاد به پایان رسید.

لازم به ذکره این که استاد این قدر سلام می کنه برمی گرده به این که ایشون پیامک های منو دیر می دیدن و آخر شب یا صبح جواب میدادن.

تو این پست ، کاملاً متن دقیق پیامک ها نوشته شده و حتی نشانه گذاری ها بر اساس اون چه بین ما بود رعایت شده.

خب، حالا نظر شما چیه؟؟؟

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 19:2 توسط Baran|

 

دنیا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاییده است.

از روح تو به کجا بگریزم و از حضور تو کجا بروم؟

اگر بال های باد سحر را بگیرم و در اقصای دریا ساکن شوم ، در آن جا نیز سنگینی دست تو بر من است.

مرا باده ی سرگردانی نوشانده ای.

چه مهیب است کارهای تو‌ !

چه مهیب است کارهای تو !

 

                                                      فروغ فرخزاد

 

 

 


برچسب‌ها: سرگردانی
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 19:27 توسط Baran|

 

بعضی ها آن قدر فقیرند که تنها چیزی که دارند ، پول است !!!

 

 پی نوشت:

امروز یکی از بچه های کلاس عکس هایی آورده بود از یک خانه ی شش میلیاردی در تهران ...

نمی دونم ... چه طور ممکنه یه نفر تو اون خونه آسوده بخوابه در حالی که یه عده توی همون شهر کوچکترین دردشون بی خانمان بودنه ... بماند بقیه ی دردها !

پی نوشت بعدی:

شخصی در حال مناجات صدا زد : " خدایا! تو کجایی؟؟؟‌ "

ندا آمد :‌" تو کجایی؟؟؟ " ( !!!! )


ما کجاییم؟؟؟


برچسب‌ها: یکی در کاخ دلتنگ است, یکی در کوخ بی رنگ است
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 19:48 توسط Baran|

 

  خوان کرم گسترده ای ، مهمان خویشم برده ای

   گوشم چرا مالی اگر ، من گوشه ی نان بشکنم ؟

 

 


برچسب‌ها: خدایا کمکم کن
نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 20:57 توسط Baran|

 

عاشق که باشی ،

هر روز ، روز عشقه ...

 

روز عشق بر فرنگی ها مبارک

آخه ما خودمون سپندارمذگان داریم...

 

پی نوشت:

عبارت "روز عشق" و "Valentine day"  رو تو گوگل که سرچ می کنی فیلتره!

برادران و احیاناً خواهرانی که فیلتر می کنید! به خدا ما هم دین و ایمون داریم! خودمون می دونیم چی بده چی خوب!

اما شما یه چیز جدید به ما یاد دادید و اون هم این که :

" عشق ممنوع "‌! ، " عشق فیلتر‌" !

اصلا گور پدر عشق .... ها ؟

 

 


برچسب‌ها: عشق, روز عشق, فلیترینگ عشق
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 20:18 توسط Baran|

 

این عید سعید عید حزب الله است

دشمن ز شکست خویشتن آگاه است

چون پرچم جمهوری اسلامی ما

جاوید به اسم اعظم الله است

امام خمینی        

 

 


برچسب‌ها: ایران, 22 بهمن, ایران اسلامی, وطنم, میهن اسلامی, پیروزی انقلاب, ای جاویدان ایران
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 12:55 توسط Baran|

 

 (( به بهانه ی داربی هفتاد و چهارم  )) 

 

حضور گمشده ی صد هزار آدم گم

حضور وحشی رنگ

طنین نعره ی مسلول و خنده ی مسموم

طنین دغدغه ، جنگ

 

 

یکی به عربده گفت:

                       درود بر آبی !

                                        به هر کجا که روی رنگ آسمان آبی است

 

 

به طعنه گفت کسی با غرور و بی تابی :

ولی نبود آبی

میان هیچ رگی خون هیچ کس هرگز

                                          درود بر قرمز !

 

 

فضای ساده و سبز زمین آزادی

در انفجار صدای ترقه ها در دود

                                       نود دقیقه  کدورت

                                       نود دقیقه  کبود

 

*******

در آستانه ی در

غریب و غمزده طفلی کنار وزنه ی پیر

 

 

به فکر سنجش وزن هزار ناموزون

و پیرمردی گنگ

تکیده تشنه به دنبال لقمه ای روزی

                                    

 کدام استقلال ؟!

 کدام پیروزی ؟!

... !!!

 

پی نوشت ۱ : شعر از مرتضی امیری

پی نوشت بعدی : استقلال باخت !  حالا خیلی ها خوشحالن و خیلی ها ناراحت.

پی نوشت ۳ : بهتر نیست اصلاً طرفدار هیچ کدوم نباشیم تا ناراحت هم نشیم؟

 آخه چی به ما می رسه؟؟؟

پی نوشت آخر : من تو این پست قصد بد جلوه دادن فوتبال و داربی رو نداشتم،خودم آدم فوتبالی هستم.

 اما کاش یادمون نره خیلی اتفاقا تو زندگی مهم تر از برد و باخت تیم محبوبمونه.


برچسب‌ها: داربی, شهرآورد پایتخت, استقلال, پیروزی, پرسپولیس
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 19:50 توسط Baran|

 

چه جنجال برانگیز شده این 2012! هر کس یه چیزی میگه :

یکی از بیخ و بن نابودی جهان در این سال رو دروغ و می دونه،یکی بی تفاوته،یکی کاملاً می پذیره. حتی بعضیا هستن که برنامه ی زندگیشون رو بر اساس پایان دنیا در 2012 تنظیم کردن. خیلیا ناامید شدن. شما جزو کدوم دسته این؟

در این پست،به مناسبت اولین روز از این سال بحث برانگیز،می خوام به قوی ترین احتمالات راجع به پایان دنیا بپردازم.نظریات دیگه ای هم هست که فقط ازشون نام می برم. در پایان،با یک نتیجه گیری ، قضاوت رو به عهده ی خودتون می ذارم.

من آن چه شرط بلاغ است با تو می گویم

تو خواه از سخنم پند گیر ، خواه ملال...

برای مشاهده ی شرح نوشتار به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:2 توسط Baran|

 

متن این پست پاک شد ...! 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 19:36 توسط Baran|


آخرين مطالب
»
» ... !!!
» من دیگه خسته شدم!
» به باغ هم سفران ...
» حال من دست خودم نیست ...
» Lost in your mystery
» ...
» یک گفتگوی ساده
» فروغ ...
» Where are you
Design By : Pars Skin